تبليغاتX
بارانی

بارانی
[ 88/06/14 ] [ 19:40 ] [ marziye ] [ ]
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد


مولانا

 
[ 91/02/26 ] [ 21:24 ] [ marziye ] [ ]
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

[ 91/02/26 ] [ 21:21 ] [ marziye ] [ ]

حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند

تک تک لباسهایتان را وارسی کنند

و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند

باز هم میتوانید…!!!
[ 91/02/20 ] [ 18:4 ] [ marziye ] [ ]

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…


گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…


شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!


گفتم:…


به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی
خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

[ 91/02/20 ] [ 17:57 ] [ marziye ] [ ]

من آدم هستم،موجودی میان مرگ و زندگی.

هیچ وقت مرگ وزندگی از من دست برنمی دارند.

تا زندگی نبود،من هم نبودم.واز وقتی که آمده ام،مرگ هم آمده است.

متوجهش باشم یا نباشم،دور و برم پرسه می زند،نگاهم می کند.

گاهی هم برایم دست تکان می دهد.

این دست تکان دادنش همان وقتهاست که کسی از نزدیکانم را می برد یاخطری می آید و من باز زنده می مانم و جان به در می برم.

هرچه نگاه می کنم،در این میانه جزء تو نمی بینم.این زندگی را تو داده ای.

آفریننده ی من،و نیز آفریننده ی زندگیم تو بوده ای.مرگ را نیز تو آفریده ای.تو اگر رخصت نمی دادی،که می توانست بر مخلوق تو نقطه ی پایان بگذارد؟

ای آفریننده مرگ و زندگی،زندگیم را و مرگم را پاکیزه دار.

کاری کن از هیچ کدام سرافکنده و پشیمان نشوم.

[ 91/02/07 ] [ 8:37 ] [ marziye ] [ ]

رئیس یک قبیله اندونزیایی به مناسبت آغاز سال جدید چینی پس از بریدن سر خروس خون آن را مکید.

[ 91/02/04 ] [ 20:26 ] [ marziye ] [ ]
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

[ 91/02/04 ] [ 20:7 ] [ marziye ] [ ]

رفته بودم فروشگاه ..
یکی از این فروشگاه بزرگا, اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش!
یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی ور ور و غرغر  می کرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!
جلوی قفسه خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد...
پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.
دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!
من کف بُر شده بودم.
بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!
پیرمرده با این قیافه :| منو نگاه کرد و گفت:
عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون فلان فلان شده اسمش سیامکه!!

[ 91/02/01 ] [ 21:31 ] [ marziye ] [ ]
قبیله ی کومبای عجیب ترین قبیله که دور از دنیای انسانها زندگی می کنند!!
شهرت مردم این قبیله به خاطر زندگی بسیاراولیه آنها در خانه های درختی است که گاهی ارتفاع آنها به 20 متر می رسد.

      

مردم این قبیله اعم از زن مردمعمولا عاری از هرگونه لباس بوده.در مجاورت کومبای ها قبیله دیگری به نام کرووای وجود دار که آنها نیز در خانه های درختی زندگی می کنند و فرهنگی همانند کومبای ها  دارند.

      

      

            

[ 91/02/01 ] [ 21:11 ] [ marziye ] [ ]
[ 91/02/01 ] [ 20:52 ] [ marziye ] [ ]

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را ،آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟

تو را ه بندگی طی کن عزیز من ، خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا باخود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم ، که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را آفریدم بر خودم احسنت می گفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ، ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ،خالقت.

اینک صدایم کن مرا .

با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام ،آیا عزیزم حاجتی دارد؟

بگو جز من کسی دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

قسم بر عصر روشن ،تکیه کن بر من

قسم بر روز ، که هنگامی که دنیا را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ، شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد


شعر از: زنده یاد سهراب سپهری


[ 91/01/29 ] [ 22:9 ] [ marziye ] [ ]
عشق یعنی سیلی و ضرب غلاف

عشق یعنی عین یعنی شین و قاف

عشق یعنی سیر از دنیا شدن

عشق یعنی معنی غوغا شدن

عشق یعنی دیدن مردی ز زن

عشق یعنی روح واحد در دو تن

عشق یعنی سرو باغ یاس بین

عشق یعنی چشمه احساس بین

عشق یعنی عاشق گوهر شدن

عشق یعنی پشت در کوثر شدن

عشق یعنی قل هو الله احد

عشق یعنی چیده گشتن با لگد

عشق یعنی بوی یاس و رازقی

عشق یعنی مردن از یک عاشقی

عشق یعنی یک سرود از دشت چشم

عشق یعنی یک سکوت پر ز خشم

عشق یعنی بغض یاس باردار

عشق یعنی گریه کردن زار زار

عشق یعنی زجر نوح و عمر گل

عشق یعنی قره العین الرسل

عشق یعنی خنده با یک کوه غم

عشق یعنی سیلی زد ز غم

عشق یعنی غسل بی بی نیمه شب

عشق یعنی سردی گرمای تب

عشق یعنی هرچه داری رو کنی

عشق یعنی غنچه ات را بو کنی

عشق یعنی یک دفاع بی ذوالفقار

عشق یعنی یک تبسم زیر نار

عشق یعنی عشق زهرا و علی

عشق یعنی دختر پاک ولی

عشق یعنی ربنا وقت سحر

عشق یعنی خون چکیدن از کمر

عشق یعنی حفظ حرمت با کتک

عشق یعنی زخم جان خورده نمک

عشق یعنی یک شقایق مست باد

عشق یعنی طفل خود برده ز یاد

عشق یعنی شبنم خون روی برگ

عشق یعنی شستن دل با تگرگ

عشق یعنی فا و طا و میم و ه

عشق یعنی سربلند از محکمه




[ 91/01/28 ] [ 18:49 ] [ marziye ] [ ]
هر زمان شایعه ای را شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!


در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:

سقراط می دانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:

لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهی.مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.

قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش"حقیقت"است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:نه،فقط در موردش شنیده ام.سقراط گفت:بسیارخوب،پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟مرد پاسخ داد:نه برعکس...سقراط ادامه داد:پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.سقراط ادامه داد:

واما پرسش سوم"سودمند بودن"است.آنچه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟مرد پاسخ داد:نه،واقعا...

سقراط نتیجه گیری کرد:اگر می خواهی به من چیزی بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند،پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟؟؟

[ 91/01/24 ] [ 14:40 ] [ marziye ] [ ]

گرما کشنده است و زمین خشک.

روح آدم انگار گیاهی باشد زیر آفتاب و از بی آبی خشک و شکننده شود و ترک بخورد.

چشم به آسمان می دوزم.ابری؟ بارانی؟ نمی؟هیچ نیست.

خورشید چشم در چشمم می دوزد.طاقت نگاهش را ندارم.چشمم را می بندم و سرم را پایین می اندازم.

همه جا خشک و گرم است.

دلم هم دارد خشک می شود.

چرا کاری نمی کنی؟چرا کسی کاری نمی کند؟چرا کسی یک مشت آب به این زمین تفته نمی پاشد؟

قلبم هم انگار دارد می خشکد.منتظرم تا صدای ترک خوردنش را درون سینه ام بشنوم.

ناامیدی هم مثل آفتاب داغ است و می سوزاند و خشک می کند.

نا امیدی هم چشم سوزانی دارد.چشم در چشمش بدوزم کورم می کند.

چشمم را می بندم.سرم را پایین می اندازم.قطره ای از مهربانیت می شود باران و از آسمانت بر من می چکد.

جزء تو که می تواند؟

[ 91/01/22 ] [ 22:0 ] [ marziye ] [ ]

اندوه تمام زندگی را پر می کند،اگر تو نباشی.

بی تو همه هیچ در هیچ است.

و اندوه تمام زندگی را پر می کند و هلاکم می کند اگر تو نباشی.

مثل پیچک است اندوه.

آرام آرام کنار قلب جوانه می زند و بالا می آید و برگ می دهد و بلند می شود و می پیچد و می پیچد و انبوه می شود و نفس گیر می شود و خودش تمام آفتاب را می بلعد و نمی گذارد روزنی از نور به قلب برسد.

قلب را زرد می کند و نحیف و ناتوان و شکننده و پوسیده حتی.

اندوه سرطان روح است.دیوانه وار رشد می کند و همه جا را می گیرد و کاری از کسی ساخته نیست که نیست.

متخصصان سر تکان می دهند و می گویند ما سعی می کنیم با دارو کنترلش کنیم،اما این داروها عوارض دارند.

این وقت ها چه قدر تو را کم دارم.

چقدر بیشتر از همیشه کمت دارم.

چقدر دلم می خواهد یک چرت کوتاه بزنم در همان آرامشی که تو می دهی.

چون می دانم که تویی که آدم را نجات می دهی از تاریکی ، و اندوه را پاک می کنی.

جوری که انگار از اول نبوده است.


خدایا!

تو تنها معشوقی که به عاشقان خود عشق می ورزی!

به ما الفبای عاشقی بیاموز!

[ 91/01/21 ] [ 19:17 ] [ marziye ] [ ]
سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن......
در رو که بستن ، راننده دید خیلی مستن ، سریع ماشین رو روشن کرد ،بعد زود
خاموش کرد گفت:
مسافران عزیز رسیدیم به مقصد..!
مرد اولیه پول میده پیاده میشه...
... مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه !
... ... مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده !
راننده میگه چرا میزنی..؟
اونم میگه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری..!
داشتی هممونو به کشتن میدادی مردیکه...!

[ 91/01/20 ] [ 17:13 ] [ marziye ] [ ]
تو این هفته که گذشت ،تو دانشگاه ،سر کلاس اخلاق یکی از پسرا سوالی رو از استادمون پرسید.

سوالش این بود:مرتد کیست؟و...

بیچاره استادم خیلی تلاش کرد که معناش رو به این پسره بفهمونه ولی اخرش هم به قول انوش تو مَخیله اش نرفت که نرفت

ناگفته نمونه که من از اینکه یه پسری توسن 24شایدم25سالگی هنوز معنای این واژه رو نمیدونه خیلی تعجب کردم

از طرفی هم شجاعتش رو تحسین می کنم که سوالشو پرسید،یک جمله معروف میگه که:ندونستن عیب نیست ، عیب اونجاست که چیزی رو ندونی و نپرسی ، برای همین فکر کردم شاید لازم باشه پاسخ این سوالو بدم شاید اشخاص دیگری هم باشند که معنای مرتد رو ندونند 

بسم تعالی

سوال:

به چه کسی مرتد گویند؟ به چه دلیل حکم مرتد نابودی آن است؟ آیا اگر کسی با تحقیق (با توجه به شرایط موجود) از اسلام به دین دیگری بگرود مرتد است؟ در صورت مثبت بودن جواب، چرا؟ مگر اسلام نمی گوید که با تحقیق راه خود را انتخاب کنید؟

پاسخ:

کسى که تابع دینى بوده است، چه از روى تحقیق و چه از روى تقلید و از آن دین باز گردد به او مرتد گفته مى‏شود، این اصطلاحى است که در این گونه موارد به کار مى‏رود. گرویدن به مسیحیت، یهودیت و بهائیت و هر آیین دیگرى غیر از اسلام، ارتداد محسوب مى‏شود و احکام مرتد بر آنها جارى مى‏شود.
مرتد دو قسم است: فطرى و ملى.
1 ) مرتد فطرى کسى است که در حین انعقاد نطفه؛ والدین او مسلمان بوده‏اند. چنین مرتدى اگر مرد باشد محکوم به اعدام است و اگر زن باشد محکوم به حبس ابد. 2 ) مرتد ملى کسى است که در حین انعقاد نطفه هیچ یک از والدین او مسلمان نبوده‏اند. چنین کسى اگر مرد باشد تا سه روز مهلت داده مى‏شود. اگر توبه نکرد اعدام مى‏گردد و چنان‏چه زن باشد محکوم به حبس ابد مى‏گردد.
اولاً: حکم اعدام مربوط به برخى از اقسام است و مرتد کسى است که پس از پذیرش اسلام از آن خارج گردد در حالى که از نظر منطقى مرحله تحقیق پیش از پذیرش است. حکم مرتد در رابطه با کسى است که از روى عناد و مبارزه با حقّ، اعلام کفر نماید؛ ولى اگر کسى گرفتار شبهه فکرى شود، تلازمى با اعلام کفر ندارد. بنابراین به او مهلت داده مى‏شود تا با بررسى‏هاى دقیق، به نتیجه برسد و راه حق را برگزیند. این مسأله، خود نشانگر آن است که شارع مقدس، چنان به حقانیت دین خود و انطباق آن با موازین عقلى، اعتماد دارد که اساسا دعوت خود را با آزادى تعقل، تحقیق و اندیشه قرین ساخته است.
ثانیا: این که کسى پس از تحقیقات جامع و بررسى‏هاى بایسته به این نتیجه برسد که مثلا مسیحیت یا فلان دین دیگر از اسلام برتر است فرض درستى نیست؛ زیرا هر چند انسان جایزالخطاست ولى جامعیت اسلام در برابر دیگر ادیان چنان درخشنده است که هر کاوشگرى را در برابر عظمت خود خاضع مى‏گرداند و تاکنون احدى از نظر عقلى و منطقى حکم به برترى مکتبى در برابر اسلام ننموده است و همین که اسلام کرارا به بررسى و تحقیق و تعقل فرا مى‏خواند نشان مى‏دهد که آورنده این دین مقدس اطمینان کامل داشته که عقل سلیم همواره بر حقانیت آن حکم مى‏راند.
ثالثا: مسأله اعدام مرتد از احکام اجتماعى اسلام است و فلسفه خاصى دارد از جمله این که سدى در برابر یک نوع جنگ تبلیغاتى و روانى بر علیه اسلام و مسلمین است؛ زیرا یکى از توطئه‏ هاى شیطانى این بوده که گروهى به ظاهر اسلام آورند و سپس از اسلام کناره گرفته و به تبلیغات سوء بر علیه آن پردازند تا موجب تضعیف روحیه مسلمانان سست ایمان گردند. بنابراین با دقت در دو نکته اخیر به دست مى‏آید که سفارش به تحقیق در اسلام و حکم اعدام برخى از مرتدین (هر دو) در جایگاه خویش منطقى به نظر مى‏رسند. در صدر اسلام خصوصا پس از پیروزى‏هاى درخشان آن، مردم گروه گروه اسلام مى‏آوردند. طبیعى است که همه این افراد، از روى تحقیق کامل به اسلام نمى‏گرویدند؛ بلکه بسیارى از آنها به خاطر عظمت اسلام و پیشرفت آن و حتى به خاطر حفظ منافع خود، اظهار اسلام مى‏کردند. در این بین عده‏اى نیز به خاطر ضربه زدن به اسلام و عقاید مردم، تظاهر به مسلمانى مى‏کردند. آنان مى‏گفتند: «... به دین و کتابى که براى مسلمانان نازل شده - اول روز - ایمان آورید و آخر روز کافر شوید، شاید بدین حیله آنها نیز از اسلام بازگردند» ،V}(آل عمران، آیه 72){V.
رابعا: به فرض محال اگر کسى واقعا در بررسى‏هاى جامع و دقیق خود غیر اسلام را برتر تشخیص داد و وظیفه الهى خود دید که به دین دیگر گرود مانعى ندارد که به خاطر مصالح اجتماعى؛ مانند فلسفه فوق الذکر در این جهان حکمش اعدام باشد ولى در سراى جاوید آخرت معذور شمرده شود. البته چنین فرضى تاکنون یک مورد هم نداشته و نخواهد داشت.
خامسا: اختیار انتخاب راه به معناى آزادى فکر، تحقیق و پژوهش در یافتن راه حق و سعادت و رستگارى است، نه به معناى آزادى عقیده. از نظر اسلام برخى از عقاید مانند شرک، از بالاترین مصادیق ظلم است. در فرهنگ اسلام نیز مبارزه با عقاید پوچ، در اولویت است. از همین‏رو حضرت ابراهیم(ع) با تبر به شکستن بت‏ها مى‏پردازد؛ ولى خانم تاچر نخست وزیر اسبق انگلستان، به بتخانه مى‏رود و براى احترام به مقدسات بت‏پرستان، کفش‏هاى خود را بیرون مى‏آورد و با احترام از آن بازدید مى‏کند. بنابراین در اسلام آزادى فکر و اندیشه محترم است: «فبشر عبادى الذین یستمعون القول فیتبعون الحسنه»، V}(زمر، آیه 17 و 18){V

زیرا آزادى تعقل و فکر و اندیشه، موجب رشد و سعادت و هدایت است، نه آزادى عقیده؛ زیرا عقیده اعم از اعتقاد سعادت‏آفرین و شقاوت‏آور مى‏باشد. مسأله دیگرى که باید مورد توجه باشد آن که: بسیارى از مردم به جهت فطرت پاک توحیدى خود، دین را مى‏پذیرند. اینان نیز داراى حق و حقوقى در حراست از عقیده خویش هستند. همه مردم که نمى‏توانند ابن‏سینا و ملا صدرا باشند. بسیارى از آنان با ادله‏اى ساده و فطرى، به دین رو کرده و آمال خود را در آن مى‏بینند. حال اگر بنا باشد این دین ساده و فطرى، مورد حمله مجادله‏گران قرار گیرد و هر روز به صورتى القاى شک و تردید شود، این طیف قادر نخواهند بود از عقیده حق خویش دفاع کنند. پس بایستى براى حراست از آرمان این گروه - که على‏رغم پیمودن راه حق، در دفاع از آن چندان کارآمد نیستند - برنامه ه‏ایی اندیشیده شود از جمله برنامه‏ هاى اسلام در این زمینه، جلوگیرى از سوء استفاده مرتدان است. هم‏چنین باید دانست که اگر شخص تنها در نزد خود مرتد شود و آن را اعلام نکند، کسى نمى‏تواند متعرض او شود؛ بلکه مرتدى مستحق مرگ است که ارتداد خویش را اعلام مى‏کند و ارتداد او به همین دلیل نزد قاضى اثبات مى‏گردد. و نکته آخر آن که حکم اعدام مرتد، تنها براى مردان است و اگر او نیز قبل از ثبوت ارتداد در نزد قاضى توبه کند، اعدام نمى‏شود.

[ 91/01/17 ] [ 11:15 ] [ marziye ] [ ]
صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازهها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت ۱۰ صبح همه بیدار میشوند…
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی…
صبحانه:
وا… آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچهها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم
بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه …
آره، تازه پاره هم میشه …
وای وای خاک میره تو دهنمون …
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا …
ناهار:
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمیخورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمیکنم، حالا واسه تو …
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد
بعد از ناهار:
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازهها گم میشود…
هوووو…. بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری…
بی آبرو گمشو بیرون…
وای نامحرم…
کثافت حمال…
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)
بعد از ظهر:
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.
شب در آسایشگاه:
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!
فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا…عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز ۲ نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!

[ 91/01/16 ] [ 17:11 ] [ marziye ] [ ]
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

[ 91/01/05 ] [ 12:53 ] [ marziye ] [ ]
درباره وبلاگ

در جوانی شده ام از غم این دوران پیر

لیکن از عشق تو ای یار نمیگردم سیر

منم آن ذره،که بر دامن تو چنگ زدم

ای که شد پرتو مهر و کرمت عالمگیر

بهر تسخیر جهان،جنگ دگر لازم نیست

چونکه زیبایی تو،کرده جهان را تسخیر

نرود یاد تو،با مردنم،از خاطر من

چون وجودم همه با مهر تو شد،نقش پذیر

اللهم عجل لولیک الفرج

سلام،امیدوارم از مطالبی که در وبلاگم گذاشتم خوشتون بیاد
پیشنهامیکنم برای مشاهده وبلاگم از Mozilla firefox استفاده کنید
...بازم بهم سربزنید...
امکانات وب
تقویم بارانی
آهنگ بارانی